دلنوشتی دیگر

سکوتی نیست در این خلوتگهی که مرا احاطه کرده
سالهاست که در این قطب تنهایی
منم و تکراری از امید که تبدیل به یاس شده
امید به بازگشت و امید به باتو بودن
ستاره خاموش شد
ترانه نابود شد
کلبه ی کوچکه رویایم اتش گرفت و من
ارام ارام صدایت میزنم
می دانم که مرا می شنوی با منی و در منی
بگذار امشب من تا سحر به پایت گریه کنم
سجده من رو به قبله گاه برای دیدن توست
تنهایم نگذار
با همه بدیهایت


تقدیم به کسی که بهترین دوستم شد....بود....و خواهد بود.... /////////////////////////////////////


امشب ...
در استانه هم اغوشی تو و من ...
و حسرت شبانه و سرد کوچه..
به دلگرمی تو می اندیشم ..
و به پندار این که فردا چگونه تو را
شایسته
دوست داشته باشم.
سالها از دوری تو سوختم و امشب
تو در پیش منی مال منی..
صدای این ترانه به شعرهایم پوچم
رنگ حرمت می دهد.
تازه می فهمم که در درونم چیزی جز تو وجود ندارد.
چیزی جز دو چشم سیاه که ملودی شبهای
تاریکی را برایم تکرار نمی کند.نمی دانم ولی حسی عجیب مرا به تو می خواند.
احساس می کنم.
تا زنده هستم دوستت دارم.
ترانه ام مهربانم ...
تو را می خواهم
نه برای هم اغوشی...
نه برای لذت...
تو را می خواهم تا در دلشکستگی هایم شریک شوی...
و پیکر بی جانم را به اغوش کشی...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...

برای همیشه.

اخرین شعر من



سال ها گذشته است و هنوز
خاطراتت . ثانیه های پاک مرا زمزمه می کند.
سال ها گذشته است و هنوز
بغض من گلویم را نوازش می کند.
تو با من حه کردی ...
ای افسونگر حاویدان...
ای عشق...
پس از این همه سال هنوز
من به دلگرمی تو ارامم
تو به اغوش نحیف خاک برگشتی و من
در دم کثیف دنیایم گرفتارم...
خدا هم که با من قهر کرده..
دیگر از این همه انتظار بی زارم..

Cart

اخرين شعر

اغاز شد..

بوي برگ و بوي باد نيمه شب

كوچه مرا به درون خودم مي خواند.

اهسته در چشم همه در اتاق تاريكم شعر تنهايي

مي سرايم مي نوازم

پنجره رو به اسماني نامعلوم و بي انتها باز است

باز هم بوي برگ

من در گرداب خيالات عاشقانه در گيرم

و اين انديشه هاي كهنه و فرطوط تو است

كه مرا به رهايي از زندان غمبارم

ترقيب مي كند.

براي ديگران هيچ از اين سوزم نمي گويم.

چون ليقت عشق پيش عاشق است

و عاشق در اين دنيا كم است.

من سحرگاه ناب بوسه را دوست دارم.

سه كنج ديوار قفس را با تو

بهشت مي بينم.

اما تويي وجود ندارد.

قصر كاغذي من روي اب است.

من خودم هم كاغذي هستم.

سياهي لحظه به لحظه در من مي تند

و من فقط كاغذي روي اب

هستم...

.

شروع ديدار دوباره

سلام به دوستان گلم...
مدتها بود سري نزده بودم.البته بلاگ ديگه ام رو به روز كرده ام اما نمي دونم چرا يادم رفته بود از اينجا.اخ چقدر فراموش كار شدم...
دلم تنگ شده بود واسه نوشتن.
ولي وقتي سازي ميزنم احساس پرواز بهم دست مي ده همون منو ارضا مي كنه.
قول مي دم از اين به بعد مرتب اپ كنم.
نياز به نوشتن دوباره شروع شد و من شروع شدم...
يا علي

من من من

اين من تكرار در اينه...

زير نرمي هواي نيمه شب مست ميشوم.

اين منم كه با نفس كشيدن هاي بسيار

پر از شوق ديدارت مي شوم.

بدان تا ابد زير همين درخت عاشقي مي مانم.

تا انتظار معني ابديت بيابد.

حتي اگر تو در زندگي من

معني حقيقت نيابي....

 فراموش شده .....::::::::::::::::

 

يكي از شعرهاي خودم

من خواب ديده ام

كه به دشتي سبز پشت كوه خواهيم رفت

من و تو ميان گلها خواهيم دويد

در همان كلبه كوچك ميان جنگل

من خواب ديده ام

كه شبهاي سر زمستان

پشت به خروار ها برف باريده

با تو در خانه اي تنهاي تنها

صداي عشق را مي نوازيم

تا برف زمين از گرماي هم اغوشي ما باز شود.

من خواب ديده ام

رنگ خدا روي كلبه ي ما مي تابد.

لحظه هاي نوراني ما

پاك ترين ثانيه هاي زمين مي شود.

من تو را دوست دارم

تو مرا دوست داري

زير نور گرم مهتاب

برايم شعر دل ميخواني

من خواب ديده ام.

كاش خواب سراب نبود.

كاش خواب خيال نبود

كاش...كاش..كاش

يك داستان واقعي عاشقانه به قلم خودم....

از اين كه در يك ساعت ۲ اپ ميزارم معذرت ميخوام ولي اين داستان رو با استناد به حرفهاي يك درويش نوشتم.كسي كه چند وقت پيش ديدمش.

تلفن زنگ زد...
برداشتم.
يك صدايي خيلي اشنا پشت خط بود . يك لحظه دلم قنج رفت.
افتادم روي مبل
مادر سايه بود...
اما اونها خيلي وقت بود با ما ارتباط نداشتند.
چي شده ؟؟؟؟
گوشي داشت الو الو مي كرد ولي من ساكت بودم و انگار زبونم به هم دوخته شده بود
با لرزش خفيفي كه انگار از ته چاه مي اومد گفتم بله.
با صداي گريه دار گفت : گوشي رو بده به مامانت.
با صداي پر لرزش گفتم اره
و مامان رو صدا زدم.
مامانم اومد.گوشي رو گرفت.رفتم توي اتاقتمسرم رو كرديم زير ملحفه.مثل بچه گي هام كه يه كار بدي مي كردم.
با خودم مي گفتم خاك بر سرت مثل يه كبك كه سرش رو مي كنه زير برف.
ولي ارامش مي داد بهم.
امان گوشي رو گذاشت
.دل توي دلم نبود
اومد در اتاق گفت لباس بپوش
بايد بريم.
- كجا ؟
- بيمارستان
حاضرم قسم بخورم اون موقع قلبم 1000 بار در ثانيه ميزد.
مادر يك نگاه به من كرد.همه چيزو گرفت.
با حس خاصي گفت : براي چي معطلي ...
گفتم : هيچي هيچي
لباس پوشيديم و رفتم.
توي راه ذهنم داشت مي تركيد.اگه طوري شده باشه.
اگر اوني كه 6 سال اوارش بودم...
نه... ديوونه .- اين چرت و پرت ها چيه ميگي.
يواشكي يكي زدم توي گوشم.
رسيديم بيمارستان .. توي راه رو بود تا مادرم رو ديد زد زير گريه و بغلش كرد.
بعد به من نگاه كرد.يك نگاه پر از احساس شرم و حس گناه...
پسرم برو توي اتاق.واسه اخرين بار ببينش.
دنيا سرم خراب شد.
همه جا چرخيد.
يك لحظه تلو تلويي خوردم و افتادم.
داشتم بالا مي اوردم.انگار يه چوب رو از ته روده ام دارن ميزنن به حلقم.
مادرم با صداي خفيفي چيزي زمزمه كرد و منو از زمين بلند كرد.
پر از لرزش بودم.پر از حس مرگ...
وقتي بلند شدم به دروغ گفتم خوبم.
يواش رفتم توي اتاق.وقتي ديدمش روي تخت . با اون همه دستگاه.
گريه ام گرفت.نتونستم كنترلش كنم.رفتمو و كنارش نشستم.
خودم رو نفرين مي كردم كه چرا اينقدر اسون دارم از دستش مي دم.
حس مرگ و سرماي سرد خاك رو توي تنم حس مي كردم.
ديگه حسي از دين مطرح نبود.هيچي نمي فهميدم فقط اين بود كه يكي كه 6 سال اوارش بودم حالا...؟؟؟
دست كشيدم روي سرش . روي صورتش
چشاشو باز كرد و بهم نگاه كرد.ته دلم باباشو و مادرشو نفرين كردم.از ته دل.با اه
منو ديد.و با اخرين لبخندش يه يادگاري توي دلم از خودش گذاشت و بعد.
صداي سوت لعنتي يك دستگاه خشك و بي احساس كه داشت پايان يك رابطه پاك رو رقم ميزد.
سر جام خشك شدم.
بعد از چند ثانيه بهت و منگي بلند شدم.اشك هامو پاك كردم و رفتم بيرون.
به مادرش نگاه كردم.
گفتم: مرد.تو كشتيش... تو و اون باباش...
و بعد شروع به داد كشيدن كردم.هيچكس جلو دارم نبود.
تو كشتيش
تو خودتون.تو...
اون پدرش... همه كسمو كشتين.قاتلها...
همتون كثيفين.همتون ...
و ديگه هيچي نفهميدم...
و حالا... بعد از گذشت يك سال اينها رو كنار قبرش مي نويسم.هيچ هدفي نيست.مثل خودم كه ديگه هيچ
هدفي واسه زندگي كردن ندارم.
كفر  ناميدي تمام وجودم رو پر كرده.
.قسم خوردم كه ديگه ازدواج نكنم.شايد واسه كسي كه اين دست نوشته رو مي خونه
همه چيز مسخره و يك داستان تكراري باشه.اما مهم اينه كه واسه من هيچي تكراري نيست.

شعری از حمید مصدق

آینه:

من در آيينه رخ خود ديدم

  و به تو حق دادم

  آه می بينم می بينم

  تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

  من به اندازه زيبايی تو غمگينم

  چه اميد عبثی

  من چه دارم که تو را در خور؟

                        ـــ هيچ

  من چه دارم که سزاوار تو؟

                      ـــ هيچ

  تو همه هستی من هستی من

  تو همه زندگی من هستی

  تو چه داری همه ؟

                    ـــ همه چيز

  تو چه کم داری؟

                   ـــ هيچ

چشمک بزن

یه ایمیل عاشقانه واسم از طرف گروپی اومد ...

می نویسمش...

قشنگ بود...


چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !

در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی



شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش

تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی



قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من

برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !



عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است

بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی


اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود

با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی


گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت

گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی


در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم

این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی


ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن

دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی

نيمه شب ....

يكشب خواب ديدم.

از ترس اين خواب هولم برداشت كه نكنه واست اتفاقي افتاده باشه.

دلم هوري ريخت پايين.

پاشدم....

دلم شور ميزد.... اخه ۲ هفته بود هم نديدمت..

اخر شب بود هيچ كاري نمي تونستم بكنم.همه خواب بودم.

هي راه رفتم هي راه رفتم

تيك تاك ساعت اعصابم رو خورد مي كرد - اه لعنتي خفه شو

وقتي ديدم هيچ كاري از دستم بر نمياد نشسته يه گوشه

مثل بچه گي هام گريه كردم.

مادرم با چادر نماز اومد بالاي سرم.

سرم رو گذاشتم توي بغلش و مثل بچه گي هام گريه كردم تا مي تونستم./ بوي عطر خوبي ميداد چادرش

وقتي اروم شدم توي چشام نگاه كرد.گفت : پاشو نمازو بخون.خدا بزرگه.

احساس ارامش كردم.نمازو خوندم بيشتر اروم شدم

رفتم رو تخت سعي كردم بخوابم اما هولم خوابم نمي برد.نكنه.نه نه اصلا ولش كن پسر بخواب

نميشه - اه لعنتي بخواب رفتم توي فكر

اخ دلم ميخواد و تو و اين عشق لعنت كنم اما

چه كنم كه عاشقتم ...

يا علي

يه جمله از استاد شريعتي و شعري از خودم

و سكوت و سياهي شب
در فراخناي زمين گسترده است.
چراغ هاي خاموش,
پنجره هاي گرما زده باز اند.
و اين پرده ها كه به دامن باد چنگ مي زنند.
سكوت سياهي شب
در ميان دو هم اغوشي . كه از قصه ي شب درس شهوت مي اموزند.
صداي گذرگاه گاه ماشين ها
از جاده هاي دور دست
درك دوري تو را اسان مي سازد.
در اين تاريكي
تنها صداي تيك تاك ساعت است
كه ارامش كودك خفته در لاله را
رنگ مي دهد.
بوي سرد پاييز . از درختان بلند انطرف كوچه
روان است.
نم نم ريز باران. دهان داغ ديده زمين را
تر مي كند.
و اين ميان پسري كه روي پشت بام.
نبض خود را به تاريكي چشم ها مي بندد
و تن نحيفش را به باد رهگذر مي سپارد
و درون خيالش
قصه اي از تخيل عاشقي مي سازد.
اين سكوت و سياهي شب است
كه صداي ارامش را مي نوازد.

دکتر علی شریعتی :
مرد ها در چار چوب عشق به وسعت غیر قابل توجهی نامردند. برای اثبات کمال نامردی آنان تنها همین بس که در مقابل قلب سلیم و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند مَردند ، تا وقتی که قلب زن عاشق نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان ساحره ، پوزه بر خاک و دست تمنا به پسش گدایی می کنند. اما وقتی که خیالشان بابت قلب زن راحت شده یکباره به یادشان می افتد که خدا مَردشان آفرید و آن گاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست و جو می کنند...!!!