امشب و دیوانگی ها...
امشب چیزی دیدم که مثل خوره افتاد به جونم.وقتی پای عزیزترینت در میون باشه دنیا برای تیره و تار میشه الان من دقیقا همین حالت رو دارم.شب جمعه است درسته که پاک نیستم اما از خدا میخوام گناهامو ببخشه و اون چیزی که میخوام بهم بده...الانم اومدم پای این کامپیوتر تا فراموش کنم هرچی که دیدم تا دقیقی رو اروم باشم اما نمیشه ....
دارم دیوونه میشم....
دارم دیوونه میشم....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۲ ب.ظ توسط Forget Boy
|
