چشمک بزن
می نویسمش...
قشنگ بود...
چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !
در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی
شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش
تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی
قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من
برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !
عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است
بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی
اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود
با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی
گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت
گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی
در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم
این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی
ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن
دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی
یادگاری 1
می گفت : همه ما انسانها مثل یه هدیه هستیم واسه خدا.ما باید خودمون رو از هر چی بدیه پاک نکنیم تا بتونیم بهترین هدیه واسه خدا باشیم...
وقتی خوب فکر کردم دیدم دقیقا همینه...
تو هم فکر کن ...
نيمه شب ....

يكشب خواب ديدم.
از ترس اين خواب هولم برداشت كه نكنه واست اتفاقي افتاده باشه.
دلم هوري ريخت پايين.
پاشدم....
دلم شور ميزد.... اخه ۲ هفته بود هم نديدمت..
اخر شب بود هيچ كاري نمي تونستم بكنم.همه خواب بودم.
هي راه رفتم هي راه رفتم
تيك تاك ساعت اعصابم رو خورد مي كرد - اه لعنتي خفه شو
وقتي ديدم هيچ كاري از دستم بر نمياد نشسته يه گوشه
مثل بچه گي هام گريه كردم.
مادرم با چادر نماز اومد بالاي سرم.
سرم رو گذاشتم توي بغلش و مثل بچه گي هام گريه كردم تا مي تونستم./ بوي عطر خوبي ميداد چادرش
وقتي اروم شدم توي چشام نگاه كرد.گفت : پاشو نمازو بخون.خدا بزرگه.
احساس ارامش كردم.نمازو خوندم بيشتر اروم شدم
رفتم رو تخت سعي كردم بخوابم اما هولم خوابم نمي برد.نكنه.نه نه اصلا ولش كن پسر بخواب
نميشه - اه لعنتي بخواب رفتم توي فكر
اخ دلم ميخواد و تو و اين عشق لعنت كنم اما
چه كنم كه عاشقتم ...
يا علي
يه جمله از استاد شريعتي و شعري از خودم
و سكوت و سياهي شب
در فراخناي زمين گسترده است.
چراغ هاي خاموش,
پنجره هاي گرما زده باز اند.
و اين پرده ها كه به دامن باد چنگ مي زنند.
سكوت سياهي شب
در ميان دو هم اغوشي . كه از قصه ي شب درس شهوت مي اموزند.
صداي گذرگاه گاه ماشين ها
از جاده هاي دور دست
درك دوري تو را اسان مي سازد.
در اين تاريكي
تنها صداي تيك تاك ساعت است
كه ارامش كودك خفته در لاله را
رنگ مي دهد.
بوي سرد پاييز . از درختان بلند انطرف كوچه
روان است.
نم نم ريز باران. دهان داغ ديده زمين را
تر مي كند.
و اين ميان پسري كه روي پشت بام.
نبض خود را به تاريكي چشم ها مي بندد
و تن نحيفش را به باد رهگذر مي سپارد
و درون خيالش
قصه اي از تخيل عاشقي مي سازد.
اين سكوت و سياهي شب است
كه صداي ارامش را مي نوازد.
دکتر علی شریعتی :
مرد ها در چار چوب عشق به وسعت غیر قابل توجهی نامردند. برای اثبات کمال نامردی آنان تنها همین بس که در مقابل قلب سلیم و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند مَردند ، تا وقتی که قلب زن عاشق نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان ساحره ، پوزه بر خاک و دست تمنا به پسش گدایی می کنند. اما وقتی که خیالشان بابت قلب زن راحت شده یکباره به یادشان می افتد که خدا مَردشان آفرید و آن گاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست و جو می کنند...!!!
بعضی وقتها
دوست داری گریه کنی سر و صدا کنی بچرخی ...
حتی ااگر لازم شد عربده بکشی و بغض های خفته توی گلوت رو ول کنی بره اما این غرور لعنتی ...
نمی دونم چی بگم ولی اگر لازم بشه غرورم رو زیر پا میزنم و داد میزنم...
دوستش دارم.
سهراب ....


دیروز روز بزرگداشت سهراب سپهری عزیز بود.
دلم واسه شعرهاش تنگ شده خیلی وقته نخوندم.
نمی دونم قصه ی عشقش که زنگار گرفته بود چی شد؟
نمی دونم هنوزم قایقش چی شد؟ هنوزم می خواد بندازش به اب ... بره به یک شهر قریب؟؟؟؟؟؟
هنوزم اتاق ابیش پا برچاست.اون روز توی اخبار دیدئم.چه اتاقی بود... سهراب باید توی همچین اتاقی شعر های قشنگ می گفته.اتاقی که روبه یک باغ خوشگل باز می شده.
سهراب رفت و مرد بی خاطره ساده و بی الایش.هیچکسی در غمش زار نزد.ناراحت نشد...
فقط خیلی بی صدا رفت.
چون عاشق بود.
یا علی
اولشه.تازه داره شروع میشه
فراموش شدم.به همین راحتی.حتی کسی ککش هم نگزید.طفلک این دلم فک می کرد اونها دوستش دارن.فک می کرد دوستشونه باهاشونه.خیلی بی مرامن.یادی از منم نکردن.واسه همین
همیشه توی خودم فراموش شدم.
پست اول بلاگمه.۰خوش امدی رفیق من.بعد از ۴ سال بلاگ نویسی عاقبت./....
دلم شکسته.دلت به خدا خوش کن.خدا دل کسی رو نمیشکنه.مطمئن باش
یا علی