من من من

اين من تكرار در اينه...

زير نرمي هواي نيمه شب مست ميشوم.

اين منم كه با نفس كشيدن هاي بسيار

پر از شوق ديدارت مي شوم.

بدان تا ابد زير همين درخت عاشقي مي مانم.

تا انتظار معني ابديت بيابد.

حتي اگر تو در زندگي من

معني حقيقت نيابي....

 فراموش شده .....::::::::::::::::

 

سلام.

راستش اين چيزي كه ميخوام بنويسم شايد خيلي ها رو اذيت كنه ولي دل گفته ي منه.مي تونه غلط باشه و مي تونه درست.درباره غزه ميخوام بنويسم.خواهشا تا انتها بخونيد و نظرتون رو بگيد چون مهمه..

چند وقته ما يعني كشور ايران داريم دائما توي سر خودمون ميزنم كه اي فلان شدن اي بهمان شدن همه هم شروع مي كنن به محكوم كردن...چه فايده اي داره؟؟؟ هميشه روزهايي وجود داره براي يك كشور كه روزهاي شوم اون هست.فلسطين هم يكي مثل اينها.ما داريم مواد غذايي واسه اونها ارسال مي كنيم در حالي كه در دوران جنگ ما هيچكس بهمون كمك نكرد.حتي اسلحه ندادند.هر چي بود ذهن و دل بچه هاي ايراني بود كه ميرفت جلو.حالا ملت ما گشنه ان اما ما فكر غزه ايم...

چرا ؟؟؟ واقعا فكر كنيم.هيچكس به ما كمك نمي كنه.درسته ما نبايد شرط ادميت رو فراموش كنيم ما بايد به همنوعمون احترام بزاريم اما هيچ دقت كردي به چه قيمتي ؟؟؟؟

چرا حاضر نيستيم فقير بدبدخت هاي كشور خودمون رو ببنينم كه دارن توي لجن دست و پا ميزنن.وقتي كه جوون هاي ما كه از گل هم پاك تر بودند با اون خلوص نيت رفتن و يا علي گفتن وجودشون پر از تير شدند پر از خون پر از مرگ اين غزه اين فلسطين اين تركيه اين كشورهاي مسلمان چه كمكي كردند.؟؟

چه كار كردند كه اين همه شهيد نشن.اين همه بچه بي پدر مادر و برعكس نشن....؟؟؟

هان؟؟؟ ما يعني ايران ساده لوحيم.اينو جدي مي گم واسه همه خوبيم جز براي خودمون.سنگ همه رو به سينه ميزنيم اما كساني رو كه كنار ما دارن جون مي دن رو نمي بينيم.

چند وقت پيش مصاحبه نجف زاده رو مي ديدم ... چيزهاي خوبي مي گفت اما همه اش حرف.

كسي اگر كاري مي تونه بكنه بياد جلو و جلوشون رو بگيره وگرنه شما با راهپيمايي خودتون رو هم بكشين نمي تونين كاري بكنين.

خواهشا دست برداريد....

يا علي

گزارشي ديرهنگام...

سلام....

امشب ميخوام گزارشي از شب يلدام بنويسم.شب يلدايي كه خيلي ازش گذشته و واسم خاطره شده اما چون اون موقع يادم نبود الان مي نويسم.

۳ سال پشت سر هم شبهاي يلداي من جزو قشنگ ترين و پاكترين شبهاي عمرم بود.اما امسال.دلم گرفت وقتي كه اون كسي كه منتظر شنيدن صداش بودم به راديو نيومد.يعني دل خيلي ها شكست.سال قبلش اونقدر اون شب قشنگ و برفي تموم شد كه دلم هميشه واسش تنگه اما امسال.

امسال اونقدر شب دلگيري بود كه من تمام وقت انلاين موندم شايدم يادم بره اتما نرفت.البوم پيانو - ويلن و هزار يك جور اهنگ گوش كردم اما نشد.اما اخر شب وقتي همه اهل خونه كنار اومدن و يك شب يلدا رو جشن گرفتن احساس عظيمي كردم.احساس كردم كه بزرگترين نعمت رو كنارم دارم.

توي اون هواي سرد پدرم بهترين چيزها رو خريده بود ساعت ۱۰ بود كه جشن كوچولومون شروع شد.فيلم هندوانه شب يلدا رو هم گذاشته بود.

تا ساعت ۳ بيدار بودم.خوابم نمي برد.احساس ملسي داشتم.اما گذشت.هميشه قبل از اينكه يلدا بياد من سعي مي كردم گناهمو كمتر كنام تا پاك باشم.

اميدوارم سال بعد يلدايي خوب داشته باشم.

به اميد اون كه اميدش قبلت رو پر از اميد مي كنه.

يا علي

چند نوشته 4

خيلي وقته كه عادت كرديم از هر چيز غير عادي توي اين شهر بزرگ رباحت از كنارش بگذريم.حتي وقتي بچه اي رو بي گناه كنار يك خيابون داره گدايي مي كنه رو مي بينيم و با كمال خونسردي از كنارش رد ميشيم.حتي دلمون هم نمي سوزه واسه اينكه برامون عادي شده....

 

امروز داشتم به اين فكر مي كردم اگر اينده اونجوري كه ميخوام برام رقم نخوره چي پيش مياد...منم مثل خيلي از ادم ها ساده زندگي مي كنم و ساده مي ميرم.نه اين مال من نيست.من بايد به اون چيزي ميخوام برسم حتي به قيمت بيشترين ها....

 

وقتي يه جا ميرم توي خيالاتم.واسه خودم يه زندگي جالب درست كردم اين زندگي همونيه كه من ميخوام اما چه كنم ....

 

مي ترسم از اينده

اينده اي كه نديدم.

مي ترسم.

بي هدف

امشب هدفي ندارم.

چيزي هم واسه گفتن ندارم....

فقط خوره نوشتنه كه باعث شده بنويسم.

امشب كتاب مشكلات را شكلات كنيد رو خوندم.چقدر زيبا و دلنشين بود.

زندگي پر از لحظات پاكه.... سعي كن اين لحظات رو جاودانه كني

مثل من كه الان دارم اين لحظات رو جاودانه مي كنم.

شبي خوش داشته باشيد.

يكي از شعرهاي خودم

من خواب ديده ام

كه به دشتي سبز پشت كوه خواهيم رفت

من و تو ميان گلها خواهيم دويد

در همان كلبه كوچك ميان جنگل

من خواب ديده ام

كه شبهاي سر زمستان

پشت به خروار ها برف باريده

با تو در خانه اي تنهاي تنها

صداي عشق را مي نوازيم

تا برف زمين از گرماي هم اغوشي ما باز شود.

من خواب ديده ام

رنگ خدا روي كلبه ي ما مي تابد.

لحظه هاي نوراني ما

پاك ترين ثانيه هاي زمين مي شود.

من تو را دوست دارم

تو مرا دوست داري

زير نور گرم مهتاب

برايم شعر دل ميخواني

من خواب ديده ام.

كاش خواب سراب نبود.

كاش خواب خيال نبود

كاش...كاش..كاش

نوشته 3

گاهي وقته از ديدن بعضي چيزها توي زندگي روزمه كفرم در مياد.مثلا :

توي اتوبوس شلوغ كه همه روي سر هم سوار هستن و چند نفر لاي در دو نفر دارن سر جا با هم تعارف تيكه پاره مي كنن.

توي شهربازي مادر بچه اش ونگ ميزنه اما مامان جون عين خيالش نيست و راحت داره بستني ميخوره.  كنار خيابون توي افكار قشنگت داري سياحت مي كني كه يك ماشين اخرين سيستم از كنارت سريع رد ميشه و تموم گل هاي كف خيابون نصيبت ميشه و ....................

امروز داشتم به يك چيزي فكر مي كردم.....

چي ميشد من اگه جزو يكي از پولدارترين پسرها بودم...؟به كجا بر ميخورد...اصلا خدا واش مهمه؟؟؟

ولي نه خوب كه فكر مي كنم مي بينم چيزهايي دارم كه ارزش هاي والا تري دارم.اما يك عزيزي چيز جالبي گفت.

گفت : هميشه يادت باشه خدا همه رو توي يك سطح افريده.همه يك جورن.اوني كه پول داره با يك چيز ديگه اي نداره كه باعث ميشه اون با تو همسطح بشه اما سطح غرور انسان هاست كه بينشون اختلاف ميندازه.

ذهنم يهو متلاشي شد.اصلا اون افكار رفت و انگار ذهنم شستشو خورد.راست مي گفت....

و حرف اخر...: هميشه ته اينه خدا رو مي توني ببيني.(خوب بهش فكر كني مي فهمي )

يك داستان واقعي عاشقانه به قلم خودم....

از اين كه در يك ساعت ۲ اپ ميزارم معذرت ميخوام ولي اين داستان رو با استناد به حرفهاي يك درويش نوشتم.كسي كه چند وقت پيش ديدمش.

تلفن زنگ زد...
برداشتم.
يك صدايي خيلي اشنا پشت خط بود . يك لحظه دلم قنج رفت.
افتادم روي مبل
مادر سايه بود...
اما اونها خيلي وقت بود با ما ارتباط نداشتند.
چي شده ؟؟؟؟
گوشي داشت الو الو مي كرد ولي من ساكت بودم و انگار زبونم به هم دوخته شده بود
با لرزش خفيفي كه انگار از ته چاه مي اومد گفتم بله.
با صداي گريه دار گفت : گوشي رو بده به مامانت.
با صداي پر لرزش گفتم اره
و مامان رو صدا زدم.
مامانم اومد.گوشي رو گرفت.رفتم توي اتاقتمسرم رو كرديم زير ملحفه.مثل بچه گي هام كه يه كار بدي مي كردم.
با خودم مي گفتم خاك بر سرت مثل يه كبك كه سرش رو مي كنه زير برف.
ولي ارامش مي داد بهم.
امان گوشي رو گذاشت
.دل توي دلم نبود
اومد در اتاق گفت لباس بپوش
بايد بريم.
- كجا ؟
- بيمارستان
حاضرم قسم بخورم اون موقع قلبم 1000 بار در ثانيه ميزد.
مادر يك نگاه به من كرد.همه چيزو گرفت.
با حس خاصي گفت : براي چي معطلي ...
گفتم : هيچي هيچي
لباس پوشيديم و رفتم.
توي راه ذهنم داشت مي تركيد.اگه طوري شده باشه.
اگر اوني كه 6 سال اوارش بودم...
نه... ديوونه .- اين چرت و پرت ها چيه ميگي.
يواشكي يكي زدم توي گوشم.
رسيديم بيمارستان .. توي راه رو بود تا مادرم رو ديد زد زير گريه و بغلش كرد.
بعد به من نگاه كرد.يك نگاه پر از احساس شرم و حس گناه...
پسرم برو توي اتاق.واسه اخرين بار ببينش.
دنيا سرم خراب شد.
همه جا چرخيد.
يك لحظه تلو تلويي خوردم و افتادم.
داشتم بالا مي اوردم.انگار يه چوب رو از ته روده ام دارن ميزنن به حلقم.
مادرم با صداي خفيفي چيزي زمزمه كرد و منو از زمين بلند كرد.
پر از لرزش بودم.پر از حس مرگ...
وقتي بلند شدم به دروغ گفتم خوبم.
يواش رفتم توي اتاق.وقتي ديدمش روي تخت . با اون همه دستگاه.
گريه ام گرفت.نتونستم كنترلش كنم.رفتمو و كنارش نشستم.
خودم رو نفرين مي كردم كه چرا اينقدر اسون دارم از دستش مي دم.
حس مرگ و سرماي سرد خاك رو توي تنم حس مي كردم.
ديگه حسي از دين مطرح نبود.هيچي نمي فهميدم فقط اين بود كه يكي كه 6 سال اوارش بودم حالا...؟؟؟
دست كشيدم روي سرش . روي صورتش
چشاشو باز كرد و بهم نگاه كرد.ته دلم باباشو و مادرشو نفرين كردم.از ته دل.با اه
منو ديد.و با اخرين لبخندش يه يادگاري توي دلم از خودش گذاشت و بعد.
صداي سوت لعنتي يك دستگاه خشك و بي احساس كه داشت پايان يك رابطه پاك رو رقم ميزد.
سر جام خشك شدم.
بعد از چند ثانيه بهت و منگي بلند شدم.اشك هامو پاك كردم و رفتم بيرون.
به مادرش نگاه كردم.
گفتم: مرد.تو كشتيش... تو و اون باباش...
و بعد شروع به داد كشيدن كردم.هيچكس جلو دارم نبود.
تو كشتيش
تو خودتون.تو...
اون پدرش... همه كسمو كشتين.قاتلها...
همتون كثيفين.همتون ...
و ديگه هيچي نفهميدم...
و حالا... بعد از گذشت يك سال اينها رو كنار قبرش مي نويسم.هيچ هدفي نيست.مثل خودم كه ديگه هيچ
هدفي واسه زندگي كردن ندارم.
كفر  ناميدي تمام وجودم رو پر كرده.
.قسم خوردم كه ديگه ازدواج نكنم.شايد واسه كسي كه اين دست نوشته رو مي خونه
همه چيز مسخره و يك داستان تكراري باشه.اما مهم اينه كه واسه من هيچي تكراري نيست.

يك نوشته (2)

از بچه گيم از ادم هاي لوس و مسخره اي كه زندگي ساده اي رو از اول شروع مي كنن و تا اخر عمر رنگي از هيجان توي زندگيشون نمي بينن متنفر بودم.

اره...

اعتقاد دارم زندگي هميشه بايد پر هيجان باشه.پر لذت . پر خنده . پر اشك . پر از عاشقي پر از ....         نمي دونم ولي هر چي هست نبايد ساده تموم بشه.

خدا به ما زندگي بخشيده كه مثل يك حيوان نميريم.زندگي داده تا زندگي كنيم و مزه اش رو بچشيم.

خدا به ما قلب و احساس داده تا بريم دنبال اوني كه ميخوايم و پيداش كنيم.نه اينكه بشينيم و هركي از راه رسيد بشه مونسمون.

خدا به ما فهم داده كه بفهميم و درك كنيم زندگي ساده نيست. زندگي درست مثل يك كوهه.اگر تو بتوني سختي و هاشو تحمل كني لذت ديدن طلوع افتاب رو اوج كوه وصف ناپذيره.

و اخرين كلام : هيچ وقت به ساده ترين راضي نباش و دنبال اوني باش كه خدا براي تو خلق كرده...

يا علي

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

سرد شده.خيلي سرد.

اونقدر كه استخون هاي ادم زير رگبار بارون و برف به لرزه مي افته.ذهنت كج ميشه اصلا روبروت رو نمي بيني.فقط خدا خدا مي كني توي اين سرما سريع تر به خونه برسي و يك دوش اب داغ بگيري تا گرم شي بعدم مامان جون با كلي قربون صدقه رفتن پسر گلش يك ليوان چايي گرم بهت بده...

 

بعضي مواقع از خودم بيزار ميشم.افكارم منو ول نمي كنه.يعني گسي هست كه توي اين سرما و خيسي اواره خيابون باشه؟؟؟حتما هست.

چيزي از اسم انسانيت برامون مونده ؟؟؟؟ نه

يه خبر همين الان ديدم واسه همين اين پست رو ويرايش كردم....

 

دخترک آکاردئون می زند...جلوی سینمایی در... زمانی که فیلم به پایان می رسد به سمت جمعیتی می آید که بعد از دیدن فیلم قصد دارند به سمت خانه خود حرکت کنند. برخی بی توجه به او و برخی پولی به او می دهند... شاید از سر دلسوزی به خاطر اینکه راه امرار معاش یک دختر نوجوان نواختن آکاردئون در کوچه و خیابان است. از سر کنجکاوی از او در مورد زندگی اش و چرایی زندگی او به این صورت می پرسم و اینکه به عنوان یک دختر نوجوان چگونه حاضر می شود تا پاسی از شب در خیابان آکاردئون بنوازد...اما در همین گپ و گفت است که می گوید:"مرد که از خیابان و کار کردن نمی ترسد..." و پسرک مقنعه اش را در می آورد و با لحنی جدی می گوید:"زمانی که یک دختر هستم مردم برای آکاردئون زدنم بیشتر پول می دهند..." به هر حال این مرد کوچک نان آور خانه است و درآمد بیشتر نیاز او... .

نوشته

وقتي كه هوس توي دلت فرياد ميكشه و تو خفش مي كني از ترس خدا.... 

وقتي كه زجه ميزني و از عشق يه نفر مي سوزي و هيچ كس دورو برت نمياد

وقتي كه كار بدي مي كني و احساس شرم تمام وجودت رو ميگيره

وقتي كه مردانگي به خرج مي دي و جلوي يك عده گنده لات به خاطر دختر مردم واي ميستي

وقتي كه دلت ميگيره و اروم مي ري يه گوشه گريه مي كني

 

بايد به خودت افتخار كني.چون شرط ادميت رو مي دوني.

يا علي

تاسوعا

امروز تاسوعاست....

از در و ديوار هر جايي كه نگاه كني غم مي باره و شكلهاي توي هم رفته ادمو يادته سياهي بيابون ها مي اندازه.

وقتي كه عشق پاكي نسبت بهشون داشته باشي اون وقته كه همه مسخره بازي هاي اطراف و ايين هاي مزخرف رو ميريزي دور و اشك هاي پاك رو نثار مي كني.

اون موقع موفق شدي ...

علي يارتون.

امشب شب تاسوعاست...

بازم محرم و عاشورا و تاسوعا

بازم سينه زني توي خيابون هيا رو به حرم امام رضا...

اخ دوست ندارم دوباره ماتجراي روز خونينت رو براي همه تعريف كنم.دوست ندارم چيزي بگم..

فقط گاهي انسان گريه است كه راضي مي كنه.اره گريه...

اين شب و روزها ياد تو پشت گريه هاي غمگين و مشكي پنهان شده.دلها همه يه صحنه اصلا ياد تو كه مي افتن اتيش ميگيرن.امام اين ها همون دلهاي گناه كاريه كه سال به سال رنگ اشك رو نمي بينناااا..

حالا زجه هاشونو ببين....

يا علي

يه جديدش

نوشتن هاي تكراري ...

خط هاي رج به رج زجر اور

نشستن و ها عاشقي كردن هاي دروني

همه اش واسه خاطر يه دل تنگ كوچيكه

كه دائما قلقلكت مي كنه و گاهي تو رو از زمين به اوج مي بره و اونوقت مثل يك كبوتر ولت مي كنه تا پرواز كني.

شب قشنگه مخصوصا اگر مثل امشب سرد باشه..

سلام دوباره

چشام مي سوزه...

اين چند وقته اتفاقات مهمي توي دنيا و توي من افتاده....

نمي دونم چرا بي اهميتم به همه اش....

تقصير خودمه...

رسيدن ماه محرم - جنايت هاي غزه - اتفاقاتي كه براي خودم افتاده..

احساس مي كنم يه كرمي درون منو ميخوره...

تنبلم كرده ذهنم پاك نميشه.

همين ....

نوشته اي بي هدف

وقت هايي در زندگي هست كه به جاي اينكه بخواتهي بگويي بايد انها را بنويسي دليلي هم نمي بيني اما وقتي كه واژه ها پشت سر هم قطار مي شوند و ذهنت را اشوب فرا مي گيرد بايد قلمي برداشت و نوشت.

بسم اله الرحمن الرحيم....

نوجواني منبع تلخي و زمني خوردن هاست هميشه قبل از اينكه نوجوان شوم از زندگي لذت مي بردم اما از وقتي كه به قول فروغ فرخزاد اندامم توي بهت معصومي گم شد زندگي من زير و رو شد.

نمي دانم چرا اين ها را مي گويم.اخ ببخشيد مي نويسم در زندگي انقدر حرف زده ايم كه وقت نوشتن كه مي شود مي نويسم مي گويم.مهم نيست۴ ماه است كه هيچي ننوشته ام.نه شعري نه غزلي و نه....

گاه گاه گريه هاي بي دليل تو را پر مي كند كه حتي بعضي وقتها با ديدن لحظات شاد به گريه مي افتي.دليل را نمي داني فقط مي فهمي چيزي از درونت مي جوشد كه دوست داري نعره بكشي.در درونت داركوبي نوك به قلبت به مغزت مي زند.زماني كه حس مي كني ديگر خالي شدي ان وقت است كه مغزت پر مي شود از اينژگونه افكار....

من به خودم بي اعتمادم.نمي دانم در زندگي هميشه عاشق اين بوده ام كه روان زندگي كنم اما گه گاهي چون اب به ديواره محكم بتني خورده ام...

 

در همين نوجواني كه طي كردم احساسات غليظ و بي پرواست.واهمه اي نيست چون دنياي خيالي تو بزرگ تر از ان است كه تو بترسي

ديگر بقيه اش را نمي نويسم .بس است درون من مربوط به خود من است.مي خواهم تنها باشم.مي روم تا باري ديگري بيايم.

شايد هم فردا نباشم.

 

ياعلي