زندگی


حالا من گیر کردم و یک اینده ای تاریک

شاید عشقی و شاید هم دوباره حسی پست

شاید در اوج به خاک و گل نشینم

شاید هم اینده ام را تاریک نمایم.

ترسانم.

زندگی ...

چه خواهد گذشت بر من خاکی

جانم ... این تن پوست و استخوانی من

به کجا خواهد کشید ؟

نمی دانم

من تیره تر از همیشه

و فراموش شده تر از قبل

خامش و رام

ارام و ارام

رو به مرگ می روم

شاید فردایی نباشد.


ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

دور بودم از اینجا....الان برگشته ام.

و اما امشب.
نوشتنی بعد از مدتها.
نوشتنی از دلتنگی و خسته گی ... نوشتنی همراه با هوایی سرد از درون
و گرمی هایی که مرا سرد کرده اند.
نمی دانم چیست ولی هر انچه که هست درون این غروب غم انگیز جمعه است
در این جمعه های خلوت و خمیازه های دردناک
در این سردی های بی دریغ که گورستان را برایت ارزو می کند.
خسته ای ...
از گناهان...
بارت سنگین شده ...
صدایی می شنوی ولی با خودت می گویی که راه درست است و میخواهی که ادامه بدهی
به کجا میرسی
؟؟؟
اینده تیره است ؟؟؟
بله با خودم پاسخ می گویم...
هوا سیاه است ...
قلبم هوس دارد...دلش چیزی میخواهد اما
برایش مشخص نیست.
در تاریکی گیر کرده
شاید ...نمی دانم.
هر انچه هست.
در این غروب جمعه مرا نابود خواهد کرد.