امشب ...
در استانه هم اغوشی تو و من ...
و حسرت شبانه و سرد کوچه..
به دلگرمی تو می اندیشم ..
و به پندار این که فردا چگونه تو را
شایسته
دوست داشته باشم.
سالها از دوری تو سوختم و امشب
تو در پیش منی مال منی..
صدای این ترانه به شعرهایم پوچم
رنگ حرمت می دهد.
تازه می فهمم که در درونم چیزی جز تو وجود ندارد.
چیزی جز دو چشم سیاه که ملودی شبهای
تاریکی را برایم تکرار نمی کند.نمی دانم ولی حسی عجیب مرا به تو می خواند.
احساس می کنم.
تا زنده هستم دوستت دارم.
ترانه ام مهربانم ...
تو را می خواهم
نه برای هم اغوشی...
نه برای لذت...
تو را می خواهم تا در دلشکستگی هایم شریک شوی...
و پیکر بی جانم را به اغوش کشی...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...
برای همیشه.
+
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط Forget Boy
|