كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها نشسته ام.
نوسانها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
شبيه هيچ شدهاي!
چهرهات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
ميترسم،از لحظه بعد،
و از اين پنجرهاي كه به روي احساسم
گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده ميدهد،
بوي لالايي كه روي چهره ي مادرم نوسان ميكند.
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|