شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف چابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش نداشتههاش را از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
همیشه در زندگی مواقعی وجود داره که زندگی چیزی رو که دوست نداری بهت تحمیل می کنه تو به بخت بدت لعنت می فرستی اما نمی دونی که همون چیز ممکنه باعث جلوگیری از بدترین ها بشه...
این برای من اثبات شده.
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط Forget Boy
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط Forget Boy
|
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها نشسته ام.
نوسانها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت.
شبيه هيچ شدهاي!
چهرهات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام.
ميترسم،از لحظه بعد،
و از اين پنجرهاي كه به روي احساسم
گشوده شد.
برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا!
بوي ترانه اي گمشده ميدهد،
بوي لالايي كه روي چهره ي مادرم نوسان ميكند.
+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
گاهي وقتها بايد كسي رو نفرين كرد تا طرف سكوت كنه و بفهمه ديگه اخر خطه
گاهي وقتها بايد از درخت ياد گرفت كه چقدر ارومه و چقدر با صلابت
گاهي وقتها بايد در اوج غرور گريه كني تا بفهمي طعم شكستن ديگران چيه...
گاهي وقتها بايد مرد تا طعم جهنم رو چشيد
گاهي وقتها بايد عاشق شد..
و گاهي بايد در مقابل عشق زانو زد.
سكوت.........................................
+
نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
گلی سرخ برای محبوبم:
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد!!
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
وقتي که خيلي ديره ، تازه مي فهمي که اوني که از همه ساکت تر بود بيشتر از همه دوستت داشت . ولي تو حواست به شيرين زبوني يه عشق دروغيه
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
دوستم روی یک کارت واسم یه یادگاری نوشت. حرفی که شنیده بودم اما اونقدر قشنگه که شنیدن دوباره اش حس خوبی بهم می ده.
می گفت : همه ما انسانها مثل یه هدیه هستیم واسه خدا.ما باید خودمون رو از هر چی بدیه پاک نکنیم تا بتونیم بهترین هدیه واسه خدا باشیم...
وقتی خوب فکر کردم دیدم دقیقا همینه...
تو هم فکر کن ...
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|