![]()
|
نیازی به توضیح نیست...این فقط برای ثبت خاطره امشب بود که یادم نره و مهم بمونه واسم...
یا علی
واستون نوشتم....
نطق قبل از عيد 1387
همه به هم افتادند و دارند براي عيدشان برنامه ريزي مي كنند.ملت دنبال همه چيز هستند ولي من ارام ارام پشت اين رايانه نشسته ام و به زندگي اينده فكر مي كنم چيزهايي هست در اين دل كه حتي اين سيستم هم منمي تواند راز دار ان باشد.براي همين انها را نمي نويسم دوست دارم اينها براي هميشه در اين قلب و دل جاوداني باشند.روزها از پس يكديگبر گذشته اند تا يك سالي ديد اغاز شود.365 روز در سختي شادي غم دلتنگي خنده و همه اينها رگذشته تا بار ديگر ما بوي سبز بهار را بشنويم.اكنون كه من اينها را مي نيوسم شايد كنمتر از 24 ساعت به عيد ماند ه باشد. در اين مانده ام كه عجب حيرتيست.روزهاي عمر ما در كودكي دوست داريم سريع بگذرند اما در بزرگي حتي با اشك هم نمي توانيمن سالهاي رفته را بر گردانيم.دوست ندارم اين سال را به بطالت بگذرانم.امسال 1386 سال خوبي نبود.پرده از خيلي چيزها برداشته شد.خيلي غم ها رو دل من كوه شد و مرا به كام مرداب غم كشيد.خيلي پستي ها ديدم.خيلي نارمدي ها ديدم و در عين حال خوبي ها و زيبايي هاي زيادي را در دل تجرهبه نمودم.نمي دانم سال ديگر هم همين موقع زنده هستم تا خاطرات سال گذشته را تعريف كنم يا نه ولي اميدوارم كه باشم و بازهم از موفقيت ها وشكست ها در سال جديد سخن بگويم.خون در رگهاي من مجده سالي ديگر مي هندئ و من منتظر ثانيه هاي زيباي يد هستم.ولي در دل مي گويم كاش هيچ وقت نرسد.
فراموش شده 29 اسفند ساعت 05: 9
بعد از مدذتي دوري از بروز رساني پر از مغزهاي حجيمم كه بايد يه طوري خالي بشه.شبها با اينكه خيلي خسته ام اما افكار پيرامونم ارزو ها - نيازها و ... ولم نمي كنه انگار يه جوره داره مغزم رو ميخوره.
اما يه چيز هست كه قشنگه اونم روزيه كه برام عزيزه.داداش گلم تولدت مبارك.انشالله ۱۰۰ ساله بشي.
اما من توي جشن تولدت نيستم.دلم از همين گرفته.قول ميدم جبران كنم.
داداشي تولدت مبارك./
يا علي
امروز داشتم به اين فكر مي كردم اگر اينده اونجوري كه ميخوام برام رقم نخوره چي پيش مياد...منم مثل خيلي از ادم ها ساده زندگي مي كنم و ساده مي ميرم.نه اين مال من نيست.من بايد به اون چيزي ميخوام برسم حتي به قيمت بيشترين ها....
وقتي يه جا ميرم توي خيالاتم.واسه خودم يه زندگي جالب درست كردم اين زندگي همونيه كه من ميخوام اما چه كنم ....
مي ترسم از اينده
اينده اي كه نديدم.
مي ترسم.
توي اتوبوس شلوغ كه همه روي سر هم سوار هستن و چند نفر لاي در دو نفر دارن سر جا با هم تعارف تيكه پاره مي كنن.
توي شهربازي مادر بچه اش ونگ ميزنه اما مامان جون عين خيالش نيست و راحت داره بستني ميخوره. كنار خيابون توي افكار قشنگت داري سياحت مي كني كه يك ماشين اخرين سيستم از كنارت سريع رد ميشه و تموم گل هاي كف خيابون نصيبت ميشه و ....................
امروز داشتم به يك چيزي فكر مي كردم.....
چي ميشد من اگه جزو يكي از پولدارترين پسرها بودم...؟به كجا بر ميخورد...اصلا خدا واش مهمه؟؟؟
ولي نه خوب كه فكر مي كنم مي بينم چيزهايي دارم كه ارزش هاي والا تري دارم.اما يك عزيزي چيز جالبي گفت.
گفت : هميشه يادت باشه خدا همه رو توي يك سطح افريده.همه يك جورن.اوني كه پول داره با يك چيز ديگه اي نداره كه باعث ميشه اون با تو همسطح بشه اما سطح غرور انسان هاست كه بينشون اختلاف ميندازه.
ذهنم يهو متلاشي شد.اصلا اون افكار رفت و انگار ذهنم شستشو خورد.راست مي گفت....
و حرف اخر...: هميشه ته اينه خدا رو مي توني ببيني.(خوب بهش فكر كني مي فهمي )
بازم سينه زني توي خيابون هيا رو به حرم امام رضا...
اخ دوست ندارم دوباره ماتجراي روز خونينت رو براي همه تعريف كنم.دوست ندارم چيزي بگم..
فقط گاهي انسان گريه است كه راضي مي كنه.اره گريه...
اين شب و روزها ياد تو پشت گريه هاي غمگين و مشكي پنهان شده.دلها همه يه صحنه اصلا ياد تو كه مي افتن اتيش ميگيرن.امام اين ها همون دلهاي گناه كاريه كه سال به سال رنگ اشك رو نمي بينناااا..
حالا زجه هاشونو ببين....
يا علي
خط هاي رج به رج زجر اور
نشستن و ها عاشقي كردن هاي دروني
همه اش واسه خاطر يه دل تنگ كوچيكه
كه دائما قلقلكت مي كنه و گاهي تو رو از زمين به اوج مي بره و اونوقت مثل يك كبوتر ولت مي كنه تا پرواز كني.
شب قشنگه مخصوصا اگر مثل امشب سرد باشه..
اين چند وقته اتفاقات مهمي توي دنيا و توي من افتاده....
نمي دونم چرا بي اهميتم به همه اش....
تقصير خودمه...
رسيدن ماه محرم - جنايت هاي غزه - اتفاقاتي كه براي خودم افتاده..
احساس مي كنم يه كرمي درون منو ميخوره...
تنبلم كرده ذهنم پاك نميشه.
همين ....
بسم اله الرحمن الرحيم....
نوجواني منبع تلخي و زمني خوردن هاست هميشه قبل از اينكه نوجوان شوم از زندگي لذت مي بردم اما از وقتي كه به قول فروغ فرخزاد اندامم توي بهت معصومي گم شد زندگي من زير و رو شد.
نمي دانم چرا اين ها را مي گويم.اخ ببخشيد مي نويسم در زندگي انقدر حرف زده ايم كه وقت نوشتن كه مي شود مي نويسم مي گويم.مهم نيست۴ ماه است كه هيچي ننوشته ام.نه شعري نه غزلي و نه....
گاه گاه گريه هاي بي دليل تو را پر مي كند كه حتي بعضي وقتها با ديدن لحظات شاد به گريه مي افتي.دليل را نمي داني فقط مي فهمي چيزي از درونت مي جوشد كه دوست داري نعره بكشي.در درونت داركوبي نوك به قلبت به مغزت مي زند.زماني كه حس مي كني ديگر خالي شدي ان وقت است كه مغزت پر مي شود از اينژگونه افكار....
من به خودم بي اعتمادم.نمي دانم در زندگي هميشه عاشق اين بوده ام كه روان زندگي كنم اما گه گاهي چون اب به ديواره محكم بتني خورده ام...
در همين نوجواني كه طي كردم احساسات غليظ و بي پرواست.واهمه اي نيست چون دنياي خيالي تو بزرگ تر از ان است كه تو بترسي
ديگر بقيه اش را نمي نويسم .بس است درون من مربوط به خود من است.مي خواهم تنها باشم.مي روم تا باري ديگري بيايم.
شايد هم فردا نباشم.
ياعلي