امشب چیزی دیدم که مثل خوره افتاد به جونم.وقتی پای عزیزترینت در میون باشه دنیا برای تیره و تار میشه الان من دقیقا همین حالت رو دارم.شب جمعه است درسته که پاک نیستم اما از خدا میخوام گناهامو ببخشه و اون چیزی که میخوام بهم بده...الانم اومدم پای این کامپیوتر تا فراموش کنم هرچی که دیدم تا دقیقی رو اروم باشم اما نمیشه ....
دارم دیوونه میشم....
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|

با اینکه اصلا ادم سیاسی نیستم اما دوست دارم یکبار دیگه رای بدم اونهم به کسی که دیگه 4 سال مملکتو به نابودی نبره.توی دوران احمدی نژاد بدترین بلا ها سر ما اومد.خدا می دونه چقدر خانواده ها زجر کشیدن.بسه باید بین بد و بدتر بد رو انتخاب کرد تا کمتر اسیب دید....
اره میخوام این بار فراموش شده نباشم این بار برای مملکتم رای بدم.فقط برای مملکتم.
رای من شما و همه ایران : میر حسین موسوی
+
نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف چابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش نداشتههاش را از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط Forget Boy
|
همیشه در زندگی مواقعی وجود داره که زندگی چیزی رو که دوست نداری بهت تحمیل می کنه تو به بخت بدت لعنت می فرستی اما نمی دونی که همون چیز ممکنه باعث جلوگیری از بدترین ها بشه...
این برای من اثبات شده.
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط Forget Boy
|
امشب ...
در استانه هم اغوشی تو و من ...
و حسرت شبانه و سرد کوچه..
به دلگرمی تو می اندیشم ..
و به پندار این که فردا چگونه تو را
شایسته
دوست داشته باشم.
سالها از دوری تو سوختم و امشب
تو در پیش منی مال منی..
صدای این ترانه به شعرهایم پوچم
رنگ حرمت می دهد.
تازه می فهمم که در درونم چیزی جز تو وجود ندارد.
چیزی جز دو چشم سیاه که ملودی شبهای
تاریکی را برایم تکرار نمی کند.نمی دانم ولی حسی عجیب مرا به تو می خواند.
احساس می کنم.
تا زنده هستم دوستت دارم.
ترانه ام مهربانم ...
تو را می خواهم
نه برای هم اغوشی...
نه برای لذت...
تو را می خواهم تا در دلشکستگی هایم شریک شوی...
و پیکر بی جانم را به اغوش کشی...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...
تا مز مزه ی عشق کم کم جان خسته ام را بگیرد...
برای همیشه.
+
نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط Forget Boy
|